غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
175
مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )
چون مهدى آهنگ رفتن به ماسبذان كرد از حسنه كه سوگلى او بود خواست كه با او همراه باشد . حسنه نزد تئوفيل ، پسر توما منجم مسيحى از مردم رها كه رئيس منجمان مهدى بود ، كس فرستاد و گفت : تو امير المؤمنين را اشارت كردى كه به اين سفر رود و ما را به سفرى واداشتى كه در حساب نيامده بود . پس خدا تو را بكشد و ما را از تو راحت گرداند . منجم به آن كنيزى كه اين پيام را برده بود گفت : نزد حسنه برگرد و او را بگوى كه اين اشارت به سفر از سوى من نبوده است . تو دعا كرده بودى كه مرگ من زود فرا رسد ، اين قضاى الاهى است و مرگ من به زودى خواهد رسيد ولى نه به دعاى تو . بايد كه خاك بسيار فراهم آورى و چون من مردم آن خاكها بر سر كنى . چون تئوفيل منجم از جهان رخت بكشيد « 473 » ، حسنه همچنان چشم به راه حادثهاى بود كه منجم بدان اشارت كرده بود و تعبير چنان شد كه بيست روز بعد از مردن منجم مهدى بمرد . اين تئوفيل بر مذهب مارونيان بود كه در جبل لبنان سكونت دارند و يكى از فرق مسيحيانند . از آثار او كتابى است در تاريخ . او همچنين دو كتاب اوميروس [ : هومر ] شاعر را در باب فتح شهر ايليون « 474 » در عصر باستانى ، از يونانى به سريانى ترجمه كرده و ترجمهء او در نهايت فصاحت است . « 475 » هم در اين زمان ابو قريش پزشك مهدى در طب سرآمد شد . او به عيسى صيدلانى معروف است . ما نام او را در شمار پزشكان نياورديم كه بگوييم در اين صناعت حذق و مهارتى داشته ، بلكه از جهت اتفاق جالبى كه در زندگى او افتاد و مىتوان از آن عبرت گرفت ، از او ياد مىكنيم . ابو قريش دارو فروش تُنُك مايهاى بود . خيزران زن مهدى دچار بيمارى شد . خيزران در مدينه زاده شده بود . كنيز خود را خواند و قارورهء ادرار به او داد و خواست نزد طبيبى غريب برد كه او را نشناسد . دكان ابو قريش در نزديكى قصر مهدى بود . چون كنيز او را ديد قاروره به دو نمود . ابو قريش پرسيد : اين ادرار كيست ؟ گفت : از آن زنى ناتوان . گفت : نه ، اين از آنِ ملكهء جليلهاى است و اكنون به پادشاهى آبستن است . اين سخنان را ابو قريش از باب جلب مشترى گفته بود . چون كنيز اين سخنان با خيزران بگفت خيزران شادمان شد و كنيز را گفت : بر دكان او نشانهاى